Sale!

دندیل

هوا که روشن شد, ممیلی و پنجک آمدند جلو قهوه خانه ی توی میدانچه که بابا را ببرند مریضخانه . شب , پیرمرد قولنج کرده بود و آن ها یک کیسه خاکستر گرم به شکمش بسته بودند , صبح که امدند دیدند پیر مرد سرو مرو گنده بلند شده راه افتاده , از ته مانده ی آتش منقلها سماور بزرگ را جوش آورده. ممیلی که روزها از شهر میترسید خوشحال شد و گفت : « حالت خوب شد بابا؟ دیگه نمیریم شهر؟»

بابا که رفته بود بالای سکو و سماور را دستمال میکشید گفت: «فعلا که زنده ام , اما این صاحاب مرده رو هنوز از رو شیکمم وا نکرده ام . اگه وا کردم و زنده موندم درسته

ممیلی گفت: «غصه نداره بابا , اگه میترسی وازش نکن. یه مشت خاکستر که چیزی نیست , بذار رو شیکمت باشه

پنجک به ممیلی گفت: «حالا چه کار بکینم؟»

ممیلی گفت: « بشینیم یه چایی بخوریم

بابا گفت: «الان حاضر میشه , یه دیقه کار داره

ممیلی و پنجک نشستند روی سکوی بیرون قهوه خانه . هوا سرد بود و پنجک دستهایش را کرد زیر بغل و لرزید و حالش جا آمد و گرم شد. ممیلی گفت: « باز سردت شد؟»

پنجک گفت: «دیشب یه نخود کم زدم , حالا لرز اونو دارم

ممیلی گفتچرا به خودت ظلم میکنی؟»

پنجک گفتچه ظلمی؟اگه بهم برسه مگه دیوونه ام که خودمو نسازم؟»

ممیلی گفتراس میگی,بعضی وقتا این جوری پیش میاد

دوروبرمیدانچه را نگاه کردند.همه جا ساکت بود,خانه هائی که«مهمان»داشتند درهایشان بسته بود وخیلی مانده که بچه ها بیداربشوند وسروصدا راه بیندازند.

پنجک که دهن دره میکرد یک مرتبه گفتهای ممیلی,ممیلی اونجارو

ممیلی گفتکجا رو؟»

Shipping Policy

All the products are Electronic and therefore there will be no shipping costs.

Refund Policy

Since the products are digital products, unfortunately, there are no refunds available.

Cancellation / Return / Exchange Policy

Since the products are digital products, there will be no return, exchange or cancellation available.

Reviews

There are no reviews yet.

Be the first to review “دندیل”

Your email address will not be published. Required fields are marked *