Back Cover
Look Inside
Sale!

اجاره نشینها

تلاش برای معاش

پدرم که بزرگ شدۀ آنادولو یکی از دهات ترکیه است در سن ۱۳ سالگی به استانبول آمده با مادرم که او نیز یکی از اهالی آنادولو بوده ـ و گو اینکه مجبور بودهاند تا برای به وجود آوردن من چنین راه دور و درازی را طی کنند ـ ازدواج می کند.

از آنجایی که انتخاب زمان در دست من نبود در بدترین زمان یعنی در یکی از روزهای خونین جنگ اول جهانی و به سال ۱۹۲۵ و باز چون انتخاب مکان نیز در دست من نبود لذا در یکی از جاهای اعیاننشن استامبول یعنی جزیرۀ هیبلی متولد شدم…

این جزیره تقریباً محل ییلاقی طبقۀ اعیان و اشراف ترکیه است. ولی از آنجایی که آنها نیز بدون فقرا امورشان نمیگذرد لذا خانوادههای فقیری چون ما را پیش خود آورده ضمن کشیدن شاقترین کارها، نونِ بخور و نمیری به آنها میدهند.

با این گفتهها نمیخواهم خود را آدمی بدشانس به حساب آورم بالعکس افتخار میکنم که در خانوادهای فقیر که نود درصد ملت ما را تشکیل میدهند چشم به دنیا گشودهام. اسمم را نصرت گذاشتند و این کلمه در عربی به نام کمک کننده است و به اصطلاح من کمک کنندهای بودم که از طرف خداوند به پدر و مادرم ارزانی شده بودم و این اسم برای من کاملاً اسم با مسمایی بود. و در حالی که پدر و مادرم اصلاً امیدی به زنده بودن من و خودشان نداشتند، امیدشان را به پروردگار بسته بودند.

همان طوری که اسپارتها عادت داشتند بچههای ریز و ضعیفشان را به دست خود از بین ببرند این کار را طبیعت در خانوادۀ ما بدون دردسر انجام میداد. اگر به طور مفصل برایتان تعریف کنم که چگونه ۴ برادر مرحومم تاب گرسنگی و تشنگی را نیاورده و یکی پس از دیگری جان به جان آفرین تسلیم نمودند، پی خواهید برد که من در زندهبودن چقدر میتوانم جونسخت باشم. برعکس جونسختی من، مادرم پس از ۲۶ سال زندگی برای آنکه دیگران مخصوصاً طبقۀ اعیان و اشراف بتوانند بهتر و بیشتر در این دنیا زندگی کنند، دار فانی را وداع گفت. همان طوری که میدانید وضع تجار در ممالک کاپیتالیست و وضع نویسندگان و طبقۀ روشنفکر در ممالک سوسیالیست نسبتاً خوب است. یعنی کسانی که طرز زندگیکردن و زندهماندن را میدانند اگر نویسندهاند در ممالک سوسیالیست و اگر تجارند در ممالک کاپیتالیست به سر میبرند.

و شما میتوانید به دیوانگیِ من از آنجایی پی ببرید که وقتی بیش از ۱۰ سال نداشتم در مملکتی مثل ترکیه که از ازل کاپیتالیستیِ درهمی داشته، ذوق و شوق نویسندگی به سرم بزند و خوشمزه این جاست که در تمام خانوادۀ من کسی که قادر به خواندن و نوشتن باشد وجود نداشت.

پدرم مانند تمام پدران دیگر که خیرخواه فرزندانشان هستند رو به من کرده گفت:

ـ باباجون از حالا ذوق و شوقتو در راه درستی به کار بینداز که بعداً بتوانی با آن نون بخور و نمیری گیر بیاوری. اگر از من میشنوی نویسندگی و شاعری را که جز رنج کشیدن و محروم بودن از زندگی چیز دیگری در بر ندارد از کلهات بیرون کن.

بدبختی این بود که هنوز قلم و کاغذی به دست نگرفته بودم که مرا خواه ناخواه به مدرسۀ نظام فرستادند.

در تمام طول عمرم آنچه را که میخواستم انجام بدهم، به آنها دسترسی نیافتم و آنچه را هم که کردم بعداً خودم نپسندیدم.

در حالی که من میخواستم نویسنده شوم سرباز شدم. علت آن هم این بود که در آن زمان بچههای بیبضاعت فقط میتوانستند به طور شبانهروزی در مدرسۀ نظام درس بخوانند.

در سال ۱۹۳۳ قانون انتخاب اسم فامیل در ترکیه به مورد اجراء گذاشته شد و هر کس مجبور بود اسم فامیلی برای خود انتخاب کند.

چون انتخاب اسم فامیلی برای هر کس آزاد بود به زودی کمبودهای فراوان هموطنانمان بروز کرد.

خسیسترین فرد مملکت اسم فامیلش را «دستباز»، ترسوترین فرد دنیا اسم فامیلش را «جسور»، تنبلترین فرد دنیا اسم فامیلش را «پرکار» گذاشت.

و از همه مهمتر معلم ما که غیر از امضای خودش نمیتوانست چیز دیگری روی کاغذ بنویسد اسم فامیلش را «خوشنویس» گذاشت!

در آن زمان همه مثل مردم امروز جدیت میکردند با انتخاب اسامی اروپایی رشد خودشان را نشان دهند. من مثل هر غارتی که تا به حال نصیبی نبرده است و دلم هم نمیخواست نصیبی ببرم، از اسمهای اروپایی بینصیب مانده کلمۀ «نسین» را به عنوان اسم فامیل برای خود انتخاب کردم.

و این بدان جهت بود که وقتی دیگران مرا به این نام صدا میکنند به خود آمده بدانم در اطرافم چهها میگذرد.

در سال ۱۹۳۸ افسر ارتش شدم. یعنی در حقیقت ناپلئونی دیگر زاده شد. هر افسر جوانی خود را ناپلئونی فرض کرده در بعضیها این بیماری ناپلئونی پس از مدتی برطرف شده در بعضی دیگر تا آخر عمر باقی میماند.

مرض ناپلئونشدن در مملکت ما مرضی است مسری و همهگیر. کسانی که به این مرض مبتلاً میشوند فقط فتوحات ناپلئون را در نظر گرفته بدون آنکه از شکستهایش یادی کنند دست راستشان را بین دکمههای کُتشان فروبرده در حالی که نقشۀ دنیا را در مقابلشان میگذاردند با خطوط قرمز رنگ، خطوطی در آن کشیده پس از تسلط و استیلا بر آنها تازه در مییابند که دنیا چقدر کوچک بوده و آنها خبر نداشتند.

این بیماری اغلب با تب شدید نیز همراه بوده، گاهی بیماران به هذیان افتاده خود را تیمور لنگ، چنگیز، آتیلا، آنیبال، مول تکه حتی هیتلر میدانند!

درست وقتی ۲۳،۲۴ ساله بوده و افسر جوانی بیش نبودم، هر روز از صبح تا شب صدها بار دنیا را فتح کرده روی نقشۀ بزرگ دنیا علاماتی رسم میکردم این بیماری دو سال تمام مرا آزرده و پس از آن بهبودی کامل یافتم.

وقتی بچهای بیش نبودم در موقع بازی با همسالانم همیشه رُلِ نویسنده را به عهده میگرفتم. چون در ارتش غیر از قسمتهای اداره، پیاده، زرهی، مخابرات و خیلی چیزهای دیگر از رشتۀ نویسندگی خبری نبود. در سال ۱۹۴۴ استعفا کردم و از ارتش بیرون آمدم. اما کسانی بودند که پس از ژنرالی شروع به کار نویسندگی و شاعری نموده غیر از خودشان همه را مات مبهوت میکردند، خدا میداند پس از سپری شدن پنجاه سال از عمر یک نفر چگونه میتوانند شعر بگوید یا مقالهای بنویسد.

به شغل نویسندگی از همان زمانی که افسر بودم شروع کرده و چون نمیتوانستم با اسم خود مقالاتم را بنویسم آنها را به اسم پدرم عزیز نسین منتشر کردم.

و این اسم ساختگی در اندک مدتی اسم اصلی من یعنی نصرت نسین را از خاطرهها زدوده و آن را به دست فراموشی سپرد.

در آن زمان مرا نویسندۀ جوان مینامیدند. پدرم با ریش سفید، پشتی خمیده در یکی از ادارات مشغول کار بود و گذشته از آنکه هیچ کسی او را «عزیز نسین» قبول نداشت حتی گاهی نیز مشکلاتی برایش پیش میآوردند و پدرم تا زمانی که زنده بود موفق نشد ثابت کند که اسمش عزیز نسین است.

پس از آنکه کتابهایم به زبانهای زندۀ دنیا ترجمه شد با مشکل دیگری روبرو شدم چون کسانی که مقداری وجه به عنوان حق تألیف برایم میفرستادند به اسم عزیز نسین بود و چون خود من نصرت نسین بودم نمیتوانستم پولها را بگیرم.

من هم مانند اکثر نویسندگان، نویسندگی را با شاعری شروع کردم. ناظم حکمت شاعر عالیقَدَرِ ما در موقعی که اعتصاب غذا کرده بود شعرهای مرا خوانده گفت:

ـ شعرهای بدی میگوید بهتر است به نویسندگی بپردازد.

این حرفهای گوهربار ناظم حکمت در من چنین حسی را بیدار کرد که نکنه او نسبت به من حسادت میکند!…

البته باید بگویم بعدها که شعر و شاعری را رها کردم به علت آن بود که احترام فراوانی به شعر قائل هستم و میخواهم آن را درهم نریزم. متأسفانه فعلاً شعرای زیادی در سراسر مملکتمان داریم که چون احترامی برای شعر قائل نیستند به سرودن شعر همچنان ادامه میدهند.

به بزرگی صنعت شعر ایمان کامل دارم و میدانم کسانی که شعرای بزرگی شدهاند جدیت میکنند، نویسندگان بزرگی شوند.

البته تمام این مطالب را برای خودم نمیگویم، چه همان قدر که در نویسندگی موفق بودم در کار شعر و شاعری نیز با عدم موفقیت روبرو نبودهام!…

البته شعرهای من از آن جهت مشهور شد که اغلب در زیر آنها نام زنی نوشته میشد که در حقیقت اسم مستعار من بود!…

حتی به اسم مستعار من که نام زنی بود نامههای عاشقانۀ زیادی نیز میرسید!…

از کودکی علاقه داشتم که داستانهای درام و تأثرانگیز بنویسم. به این منظور اولین داستان خودم را در چنین مایهای نوشته به انجمنی دادم. رئیس انجمن که معلوم بود اطلاعاتی در مورد نوشته های مختلف ندارد به جای آن که زارزار بر داستان من بگرید قاه قاه خندیده گفت:

ـ آفرین بر شما، بازم ازین نوع داستانها برایمان بیارین.

این یأس و ناامیدی در عالم نویسندگیام هنوز که هنوز است فراموشم نشده است. بیشتر داستانهایم را که برای گریهکردن مردم نوشتهام آنها را خندانده و بدین وسیله مرا فکاهینویس معرفی کرده است. اما حالا هم که سالها از آن زمان میگذرد واقعاً نمیدانم فکاهینویس چیست!…فقط میتوانم به اندازۀ کمی که از آن میدانم مطالبی برای شما بیان کنم. البته من به مرور زمان فکاهینویس شدم و اغلب در سئوال دوستان و آشنایان که میپرسند فکاهینویس چگونه هنری است، به طور خیلی مختصر و مفید عرض میکنم فکاهینویس مشکلترین نوع نویسندگی است.

در سال ۱۹۴۵ با کمک دولتِ وقت و به دستِ عدهای از مردم قشری که ما آنها را قشریون مینامیم بنای روزنامهام که به نامِ تان «tan» خوانده میشد ویران گردید و بعد از آن مدتها بیکار ماندم و در هیچ یک از مجلات و روزنامهها کاری برای گذرانکردن نیافتم. و ناچار شدم با بیش از ۲۰۰ اسم مستعار به مجلات و روزنامهها مطلب گوناگون بدهم. مطالب من در آن هنگام بیشتر به صورت سرمقاله، رپرتاژ، لطیفه و رمانهای عشقی پلیسی بود.

نامهای مستعار من تا زمانی پابرجا بود که سردبیران مجلات و روزنامهها به هویت اصلی من پی نمیبردند و وقتی که میفهمیدند آن اسم مستعار مال من است ناچار اسم مستعار دیگری برای خود انتخاب میکردم.

ناگفته نماند که روی بسیاری از اسامی مستعار من اشتباهات زیادی رخ داده است مثلاً در همان زمان رمان کوچکی برای بچهها نوشته نام نویسندۀ آن را «او» و «آتش» که اسم دو فرزندم بود گذاشتم.

این کتاب به زودی مشهور شد و بیشتر از آن در کودکستانها و دبستانها برای تدریس استفاده کردند. حتی جمعیت زنان که روزنامۀ مستقلی داشت با نویسندۀ آن که یک زن ۴۰ ساله بود مصاحبه نموده اطلاعات بیشتری در مورد آن کتاب در دسترس اعضای جمعیت گذاشت…

و باز مقالهای که به اسم مستعار یک نفر فرانسوی نوشته بودم در اندک زمان مشهور شده به عنوان نمونهای از هنر فکاهینویسی فرانسه در یکی از نمایشگاهها خوانده شد.

باز مقالهای با اسم مستعار یک نفر چینی نوشتم که به عنوان نمونهای از فکاهینویسی کشور چین قلمداد شد.

البته مدتی را که نتوانستم با نویسندگی مخارج بچهها را تأمین کنم، مغازههای بقالی، اغذیهفروشی و عکاسی باز کرده حتی مدتی هم حسابدار شرکتی شدم ولی با کمال تأسف دریافتم اینها کارهایی نیست که من بتوانم آنها را انجام دهم. به خاطر بعضی از نوشتههایم پنج و نیم سال به زندان محکوم شدم که شش ماه از این دوره به علت مقالۀ تندی بود که دربارۀ ملک فاروق پادشاه مصر و یکی از سران کشورهای دیگر نوشته بودم.

آنها به وسیلۀ سفرای خود مرا تحت تعقیب قانونی قرار داده به زندان انداختند.

از زن اول خودم دو فرزند و از زن دومم نیز دو فرزند دارم که روی هم رفته چهار فرزند میشوند.

وقتی در سال ۱۹۴۷ برای اولین بار توقیف شدم، پلیس ضمن شش روز بازجویی میپرسید:

ـ نام اصلی کسی که نوشتههایش با اینهمه اسم مستعار چاپ میشود چیست؟

باور کنید آنها اطمینان نداشتند که من خودم آنها را مینویسم.

دو سال بعد از آن قضیه کار برعکس شد. بدین ترتیب که پلیس هر چه نوشته با نام مستعار به دست میآورد به حساب من میگذاشت. و من ناچار بودم زمانی با کوشش هر چه بیشتر ثابت کنم که مثلاً فلان نوشته را من ننوشتهام و زمانی جدیت کنم که آن نوشته مال من است!

حتی از روی دشمنی، پلیس شش ماه مرا جهت نوشتهای که عدهای شهادت داده بودند مال من است به زندان انداخت. وقتی برای اولین بار ازدواج کردم من و زنم از زیر شمشیرهای برهنۀ دوستان افسرم گذشتیم و وقتی با زن دومم نامزد شدیم حلقههای نامزدی را از پشت میلۀ زندان در دست هم کردیم!…متوجه شدیم که نویسندگی چندان شغل مهمی نیست!…

قبل از اینکه وارد زندان شوم آدم لاغری به شمار میآمدم ولی چون در زندان غیر از خوردن و خوابیدن کاری نداشتم به زودی چاق شدم.

در سال ۱۹۵۶ در مسابقۀ فکاهینویسان که در ایتالیا برگزار شده بود شرکت کرده برندۀ مدال طلا شدم. و از آن روز به بعد بود که تمام روزنامهها و مجلات که به هیچ وجه راضی نمیشدند اسم اصلیام را روی مقالاتم بگذارند، آمادگی خود را برای این کار اعلام داشتند.

ولی دیری نپایید که دوباره اسم مرا از روزنامهها زدند و مجبور کردند که در سال ۱۹۵۷ باز برندۀ مدال طلا شوم. پس از آن دوباره اسمم در روزنامه و مجلات دیده شد.

در سال ۱۹۶۶ نیز در مسابقۀ فکاهینویسی که در بلغارستان برگزار شده بود شرکت کرده برندۀ جوجهتیغی طلا که مخصوص نفر اول بود شدم.

در سال ۱۹۶۰ که تغییراتی در سیستم حکومتی ترکیه رخ داد از زور خوشحالی یکی از مدالهای طلایم را به خزانۀ دولتی بخشیدم و پس از آن دوباره محکوم به زندان شدم.

ولی مدال طلای دوم و جوجهتیغی طلا را برای روزهای مبادا حفظ کردهام.

عدۀ زیادی از اینکه توانستهام تا به امروز بیش از دو هزار داستان بنویسم در تعجباند. ولی هیچ جای تعجب نیست اگر به جای ده نفر که نفرات عاملۀ مرا تشکیل میدهند بیست نفر آن را تشکیل میداد صد در صد تا به حال بیش از چهارهزار داستان نوشته بود!

حالا پنجاه و دو سال دارم پنجاه و سه کتاب نیز نوشتهام. گذشته از آن چهل هزار لیره بدهی، چهار فرزند و یک نوه دارم. نوشتههایم به بیست و سه زبان و کتابهایم به هفده زبان رایج دنیا ترجمه شده است و پیسهایم در هفت مملکت به معرض نمایش گذاشته شده است.

فقط دو چیز را از همه مخفی نگه میدارم، اول خستگی و دوم فهمم را!

نسبت به سنم جوانتر به نظر میآیم علت آن را شرح میدهم:

چون فوقالعاده کارم زیاد است فرصت نمیکنم زندگی کنم و به همان حال باقی ماندهام!

اگر یک بار دیگر به دنیا بیایم کارهایی را که در زندگی اول کردهام به مقدار بیشتر به نحو احسن انجام خواهم داد. اگر مردی را که نمیخواست هرگز بمیرد میدیدم من هم نمیمردم. ولی همانطور که میدانید چنین شخصی در دنیا وجود ندارد و گناه موجود نبودن او به گردن من نیست چون من هم مثل دیگران خواهم مرد. انسانها را بیش از حد تصور دوست دارم و گاهی به علت اشتیاق زیاد، نسبت به آنها عصبانی میشوم.

هنوز داستان زندگی من تمام نشده ولی به خوبی میدانم که خوانندگان عزیزم از طول دادن کلام دل خوشی ندارند. بنابراین فکر میکنم که داستانم تمام شده است ولی مطمئن هستم که قادر نخواهم بود بدانم که آخر و عاقبت این داستان به کجا خواهد انجامید!…

Shipping Policy

All the products are Electronic and therefore there will be no shipping costs.

Refund Policy

Since the products are digital products, unfortunately, there are no refunds available.

Cancellation / Return / Exchange Policy

Since the products are digital products, there will be no return, exchange or cancellation available.

Reviews

There are no reviews yet.

Be the first to review “اجاره نشینها”

Your email address will not be published. Required fields are marked *