Back Cover
Look Inside
Sale!

ما مردم مقلدی هستیم

چطور می نویسید؟…

بارها خواننده های وفا دارم از من پرسیده اند ((چطوری می نویسم…))

و من نتوانسته ام پاسخ درستی به آنها بدهم زیرا زیرا نمی دانم آنها از من چه می خواهند و من باید چه

((چیزی)) را برای آنها فاش کنم…واصولا دانستن این((رمز)) برای آنها چه فایده ای دارد… در حالی که توی کار من اصلا نقطه ابهامی وجود ندارد. شاید منظورآنها این است که ((من در چه حالتی می نویسم؟…)) ولابد انتظار دارند مطالب عجیب وغریبی بگویم!

نه هیچ چیز تعجب آور و غیر طبیعی توی کار من نیست و من مانند اون نویسندگان معروف بین المللی که با ادا اطوار های جور وا جور سعی می کنند کنجکاوی خوانندگانشان را تحریک نمایند نیستم…

   یکی از آنها در خاطراتش نوشته است:

((موقع نوشتن درها و پنجره ها را محکم می بندم! …اسکلت سر یک مرد را روی میز می گذارم ! باید سکوت مرگباری در اطرافم برقرار باشد!.))

یکی دیگر از نویسندگان قبل از شروع بکار باید سه تا آهنگ از آثار باخ…بتهوفن…برامس…را گوش کند!. یا مثلا حرارت اتاقش باید حتما ۱۶ درجه باشد و به همین جهت تابستانها نمی تواند مطالب جدید بنویسد!…

   یک نفر دیگر را هم می شناسم که باید یک بطر ویسکی ناب با یک بشقاب نخود چی کنار دستش بگذارد و وقتی بجاهای حساس داستانش می رسد کمی ویسکی نوش جان می فرماید تا حواسش سرجایش بیاید!…

   از همه خوش مزه تر یک نویسنده فرانسوی است که فقط در حمام میتواند بنویسد! یکی از دوستان خودم توی کاروانسرائی در خارج شهر می رود و شعر می گوید…!

اما من نه از این ادا و اطوار ها خوشم میامد و نه وقت و حوصله آن اینکار هارا دارم…

   برای خلق آثارم هم احتیاجی به زور زدن!.. و تمرکز قوا و دقتم ندارم. در همین گردشهای معمولی و رفت و آمد های توی اجتماعات هر چیزی که بنظرم جالب برسد سوژه کارم قرار می گیرد…

   نمیدانم چطور شما متوجه نمی شوید…توی بازار های استانبول .میان خیابانها. قمارخانه ها. میخانه ها. وبارهای شبانه سوژه های جالب مثل مور و ملخ فراوان است..و با اینهمه موضوعهای جالب احتیاجی نیست که یک نویسنده باایجاد صحنه های مصنوعی آثار بدیع خلق کند!.

   به محض اینکه یکی از سوژه ها نظرم را جلب می کند اگر موقع تابستان باشد می روم زیر پل اسلامبول کنار قایق ها می نشینم و آنرا توی دفترم یادداشت می کنم.اگر زمستان باشد داخل یک کافه ای میشینم و یک قهوه سفارش می دهم و می نویسمش…بعد هم همون شب توی منزل در حالی که زنم مشغول رفت و آمد و کار کردن است و بچه ها هم وسط اتاق بازی می کنند و رادیو بصدای بلند سخن پراکنی می کند… داستانم را خلق میکنم!..

   بعضی وقتها که غرق نوشتن هستم! زنگ در بصدا در میاید…وچون هیچکس نمی رود در را باز کند من باید بروم در را باز کنم.. وسط نوشته هایم هم مجبور هستم جواب شاگرد بقال…قصاب…آبی…وروزنامه فروش را بدهم…از اینها بدتر موقعی است که عده ای غریبه بدیدنم می آیند!… بعضی از اینها توقعات عجیب و غریبی از من دارند…می خواهند من به آنها کمک کنم درد دلهایشان را درروزنامه منعکس نمایم.. برایشان کار تهیه کنم!

   بعضی ها هم نویسنده های جدید هستند که داستان های خودشان را آورده اند تا من بخوانم و درجائی

آنها را منتشر سازم!…خیلی وقتها هم خانم و بچه هایم بیرون می روند و تهیه خوراک بعهده من می ماند که وسط کارم باید به غذا سرکشی کنم!.

   یکی از خوانندگانم پرسیده است.((موقع نوشتن چطور می نشینید؟…))

   شمارا بخدا اینم شد حرف! چطور می خواستی بنشینم. مگر دیگران چطور می نشینند که مال من با آنها فرق داشته باشد!..شاید این دوست عزیز گمان کرده است موقع نوشتن سرپا می ایستم! یا پاهایم را به گردنم می اندازم!..البته نشستن من بنظر خوانندگان ممکن است مسخره بیاید ولی بنظر خودم کاملا عادی است..چون ما از بچگی میز و صندلی توی خانه نداشتیم و من چمباتمه روی زمین می نشستم..اکنون هم این عادت قدیمی را ترک نکرده ام منتهی حالا چمباتمه روی صندلی می نشینم…بخصوص که قدم کوتاه است و موقع نشستن روی صندلی اگر پایم را آویزان کنم به زمین نمی رسد، به همین جهت پایم راستم را زیرم می گذارم…اینجوری خیلی راحت ترم…

   یکی دیگه از خواننده ها پرسیده:

((برای نوشتن خودتان را چطور آماده می کنید؟…))

   اینهم خودش یک حرفی است… راستش اصولا من آدمی احساساتی و کج خلق هستم و بهمین جهت

خیلی مشکل است با نداشتن وسیله و محرومیت هائی که در زندگیم فراوان است افکارم را متمرکز کنم یا به قول شما آماده نوشتن بشوم ولی برادر احتیاج را چطور دیدی؟همون چیزی که آدم را بهر هرکاری وادار می کند مگر نشنیدین گفتن: ((احتیاج بزرگترین معلم جامعه است…)) منم احتیاج دارم چیز بنویسم و روحم را تسکین بدهم هم زندگیمو تأمین کنم. وچون موقع نوشتن مطالب بیشتر اوقات روحا و جسما آماده نیستم به همین جهت است که خیلی از کارهای من خوب از آب در نمیاید. این را خود من بهتر از سایرین حس می کنم.

   یکنفر پرسیده :

((دنبال موضوع می روم تا پیدا کنم یا مطالب به ذهنم میاد؟…))

   واله ((موضوع)) نه چیزی است که در بزند و بیاد تو و نه من مثل کیمیا گرهای قدیم که توی کوه و کمر دنبال طلا می گشتند به جستجوی مطلب می روم… در حالی که هر دوی این موضوع هم ممکنه بیفته. در هر حال یادداشتهائی را که من هر روز جمع می کنم بهترین منابع برای نوشتن داستان های من است و اگر تا صدسال دیگر یکریز بخواهم چیز بنویسم بازهم یادداشت های من تمام نمی شود.

   و بزرگترین ناراحتی من این است که عمرم کفاف ندهد این همه موضوعها را بنویسم و ناتمام بمانند!…وناراحتی بزرگتر من این است که نمی توانم موضوعهائی را که خودم پسندیده ام بنویسم چون در حال حاضر بدبختانه من فقط برای تأمین زندگی و بدست آوردن چیز بنویسم… وبیشتر اون مطالبی که دلم می خواهد بنویسم در این اجتماع قابل چاپ و انتشار نیست!…

   چندتا از مطالبی هم که خواندنی و خوب از آب در آمده همان هائی است که در سلول های زندان نوشته ام.توی همین کتاب چندتا از اون داستانهای خوبم را میتونید بخونید. بقیه اش راهم بخوبی خودتان قبول کنید.

موفقیت همه خوانندگان وفادارم را از خداوند مسالت دارم

                                                                                                        عزیزنسین

Shipping Policy

All the products are Electronic and therefore there will be no shipping costs.

Refund Policy

Since the products are digital products, unfortunately, there are no refunds available.

Cancellation / Return / Exchange Policy

Since the products are digital products, there will be no return, exchange or cancellation available.

Reviews

There are no reviews yet.

Be the first to review “ما مردم مقلدی هستیم”

Your email address will not be published. Required fields are marked *